آشفتگی

پیش نوشت : نوشته ی زیر احتمالا خیلی بی نظم ، آشفته و احتمالا بدون سو و نتیجه ی خاصی خواهد بود ، ملغمه ای است از نیمسال عمر که به چشم بر هم زدنی گذشت .

بارها از خودم پرسیدم و هنوز هم می پرسم که منِ جوانِ حالا حدودا ۲۸ ساله کجای زندگی ای که باید باشم هستم ، اگه اون مقدار از عمر رو که بشه روش اسم زندگی گذاشت رو در نظر بگیریم که از نظر من چیزی حدود ۶۰ سال هست ، من نصف اون رو بدون هیچ عایدی گذروندم ، گاهی وقتا آشفته و ناامید از خودم می پرسم که دارم چیکار می کنم با عمرم ؟ چرا به هیچ سمت خوبی نمیره ؟ چرا هر چی زور میزنم بهبودی نمی بینم ، چرا هزار تا هدف جور و واجور میاد توی ذهنم و باز دارم درجا می زنم ؟ چرا یه ایده رو جدی نمیتونم ادامه بدم و یه مسیر مشخص رو در پی نمی گیرم . صادقانه بگم هر وقت خواستم ایده یا هدفی رو دنبال کنم یه محدودیتی جلوی پام سبز شده و مانعم شده ، ولی خب مگه بقیه با موانع چیکار می کنن؟

زندگی و هدف ها به کنار ، از خودم می پرسم الان از زندگیت داری لذت می بری؟ نه نـه نـــه ! به خدا هیچ لذتی در کار نیست ، ماشین وار هر روز ساعت هفت و نیم صبح از خونه میزنم بیرون و میرم سر کار ، شانس بیارم شیش عصر برسم خونه ، سر کار که تقریبا هیچ تایم آزادی ندارم که بشه لذت برد ازش ، وقتی هم که میرسم خسته و کوفته می افتم و تا ۱۲ که باز بخوابم تقریبا هیچ کار لذت بخشی نمیشه انجام داد ، نه درست درمون فیلمی می بینم ، نه کتابی فرصت و حوصله می کنم بخونم و نه بیرون زدن و قدم زدنی حتی ! گاهی اوقات خودمو دلداری میدم که خب در عوض داری کار می کنی و همینم خوبه ؛ اما چه لذتی داره کاری که موقتی باشه ؟ از کارم راضی هستم و دوسش دارم اما به محض این که پایان نامه تموم بشه باید برم خدمت و این یعنی نهایتا ۶ ماه تا یه سال دیگه می تونم سر کار باشم ، اسم پایان نامه میاد وسط انگار یه دنیا آوار میشه رو سرم ، بس که این پایان نامه شده برام آینه ی دق ، خسته م کرده ، خسته ام از دست استادی که وقت نمیذاره واسه پایان نامه م و فقط دارم انتظار می کشم و با این انتظار کارد کشیده میشه به توان و امیدم .

یه ماه و نیمه که خونه نرفتم ، یه ماه و نیم پیش هم که رفتم خونه بعد دو ماه دوری از خونه بود و اون هم فقط برای ۴ روز ، غمگین و دلتنگ رفتم و غمگین تر برگشتم ، اونقدر کوتاه بود که احساس کردم یه شب خواب رفتن خونه رو دیدم ، از وقتی هم که اومدم هر روز و هر شب یاد خونه افتادم بغض کردم ، نه خودم می تونم برم و نه خونواده شرایط این رو دارن بیان پیشم ، و تازه بتونن بیان هم باز دلتنگی من چندان تغییری نمیکنه ، من دلتنگ مادرم هستم توی اون جغرافیای خاص ، همون گوشه اتاق کنار سماور و لبخند زنون ، دیدنش تو بندر نه این که بد باشه اما دیگه اون حس خوبه ای که اونجا بهم میده رو برام نداره ، دلتنگ بابام تو سیدان وسط زمین بیل به دست وقتی بابامو درمیاره زیر آفتاب ازم کار میکشه . دلتنگ زهرا تو خیابون شهدا وقتی از جلو کتاب فروشی رد میشیم و برام تو اون جغرافیای خاص همیشه خاطره اولین گذشتن از اون پیاده رو رو تعریف میکنه و من لبخند میزنم . بدجور دلتنگم . به پوریا که میگم دلتنگ خونه ام همیشه میگه خونه مگه چی داره که اینقدر دلتنگ میشی ، نمیدونم ، فقط میدونم یکی از ما دوتا غیر طبیعیه و بیشتر احتمال میدم من ! این موقع سال همیشه از بیرجند و هوای سرد و استخون سوزش متنفر بودم ، همیشه این موقع ها انگشتای پام زیر دو تا جوراب و تو کفشی که محکم چفت شده بود از سرما کبود میشد اما منِ تنها دلم تنگ شده واسه همون هوای سرد و انگشتای کبود .

میخواستم یه پاراگراف به عظمت تمام این نوشته هم بنویسم در مورد نزدیکترین آدم به لحاظ بعد مکانی به خودم که به لحاظ اخلاقی دورترین آدمه از من اما نشد و نتونستم .

 

1+

Categories: لایف