عینک

تازه اول دبیرستانی شده بودم ، قاعدتا باید همه ی پله های یه نردبون واسه آدم یه معنی و یه شیرینی داشته باشن اما پله هایی مثل پا گذاشتن به دوران دبیرستان وسط دوره ۱۲ ساله ی تحصیل به آدم حس خاصی میدن ، انگار که چهار تا پله یکی کرده باشی و رفته باشی بالا ؛ بقیه هم یه جور دیگه نگات میکنن ، یه جورایی دبیرستانی شدن یعنی بزرگ شدن ، تا قبل اول دبیرستان همه بچه حسابت میکنن ، تو همچین فضایی پا گذاشتم به دبیرستان .

از چشمام همیشه راضی بودم ،‌یعنی خب مشکلی احساس نکرده بودم که بخوام راجع به چشمام نگران بشم . اواسط سال بود که بعضی وقتا احساس می کردم نوشته های ریز ریاضی روی تابلو رو به سختی می تونم بخونم ، البته تقصیر رو مینداختم گردن این که ته کلاس میشینم و زنگای ریاضی می اومدم جلوتر تا اذیت نشم اما به مرور احساس کردم این چشم تیز کردن واسه خوندن نوشته های ریز باعث سوزش چشمم میشه ، ذهنم درگیر این موضوع شده بود که چرا چشمام ضعیف تر شده و تنها چیزی که به ذهنم می رسید زل زدنای دم غروب به خورشید بود . البته نه اون وقت دیگه ولی قبل تر ها زمانی که دبستانی یا راهنمایی بودم موقع غروب به خورشید زل می زدم ، منظره غروب از خونه مون خیلی قشنگ بود و آدمی مثل من خیلی حیفش می اومد زل نزنه به این همه زیبایی ، حتی همین الان هم تو بندر گاهی اوقات خیلی غروبش رو دوست دارم .

با خونواده قضیه رو در میون گذاشتم و یکی دو روز بعدش با بابا رفتیم پیش دکتر . اولین بار بود که چونه م رو میذاشتم روی اون وسیله خاص و اون تصویر سبز و قرمز داخلش که شروع به تار شدن و مجدد واضح شدن میکنه و بعدش هم اون تابلوی معروف که می پرسن دندونه ها کدوم طرفیه و ادامه داستان . خلاصه این که دکتر آخرش گفت چشمات یه ذره فقط ضعیف شده ؛ یکیش نیم اون یکی هم بیست و پنج صدم . عینک بگیر اما لزومی نداره همیشه استفاده کنی ولی سر کلاس واسه دیدن تخته سیاه و همین طور موقع نگاه کردن تلوزیون حتما عینک بزنی . خیالم راحت شده بود و خوشحال بودم که قرار نیست همیشه عینک بزنم چون واقعا ازش متنفر بودم .

آماده شدن و گرفتن عینک افتاد به فرداش و رفتیم خونه ، تمام اون شب رو به این فکر می کردم که سر کلاس چجوری عینک بزنم ، خجالت می کشیدم و اصلا دوست نداشتم عینک بزنم ، از طرفی هم با حرفای دکتر و این که گفته بود لزومی نداره همیشه عینک بزنم احساس می کردم عینک گرفتنه یه چیز بی فایده هست و حالا یه تخته سیاه دیدن که دیگه این حرفا رو نداره و … .

دم غروب بابا رفت که عینک رو بگیره ، شاید دو ساعتی طول کشید تا برگرده . وقتی اومد و عینک رو زدم تقریبا میشه گفت احساس کردم هیچ تغییر خاصی رو متوجه نمیشم ، همه چیز مثل سابق بودن و تفاوتی رو حس نمی کردم اما واسه این که متوجه بشم دقیقا چقدر قراره این عینک بهم کمک کنه رفتم دم در حیاط تا بتونم یه جای دورتر رو ببینم . اون لحظه رو هیچوقت نمیتونم فراموش کنم ، نزدیک خونه ما به فاصله شاید ۱۰۰ متری یه پارک بود و من بعد باز کردن در حیاط به سمت پارک نگاه کردم ، صحنه ای که همیشه می دیدم و هیچوقت در اون نشانه ای از ضعیف شدن قوه ی بینایی رو احساس نمی کردم این بار با همیشه متفاوت بود ؛ باور نکردنی نبود اما این تصویر به ظاهر معمول همیشگی این بار فوق العاده شفاف تر شده بود ، به طرز خارق العاده ای احساس می کردم می تونم برگای درخت زبون گنجشک روبروم رو بشمرم و این حس عجیبی بود ، یعنی این ضعیف شدن به قول دکتر خیلی کم و قابل اغماض اینقدر دید من رو تغییر داده بود ؟ اون لحظه برای همیشه توی ذهنم جاوادنه شد و باعث شد عینکم رو دوست داشته باشم . حالا بعد از گذشت حدود ۱۰ – ۱۲ سال از اون شب من خیلی از قشنگی های زندگیم رو مدیون عینکم هستم .

1+

Categories: لایف

تاخیرای اجباری

حوالی ۱ آذر بود که بعد دو هفته خونه موندن داشتم برمیگشتم بندر ؛ با توجه به این که دو هفته بعدش میخورد به تعطیلات چهل و هشتم و شهادت امام رضا و این قضایا که تقریبا کل هفته ی درسیش واسم تعطیل بود و خونواده اصرار زیاد داشتن که نرو ؛ تو که دو هفته غیبت کردی حالا بشه ۳ هفته چی میشه ؟ ته دل خودم هم موندن بود اما از اون جایی که میان ترم دکتر محبی صاف افتاده بود تو همین هفته قبل تعطیلات مجبور بودم برگردم .

خلاصه این که اومدم بندر ، صبح دوشنبه که رسیدم بندر شده بود میدون جنگ ، گرد و خاک در حدی که فاصله ۱۰ متری رو نمیشد دید و وضعیت دانشگاه که وسط بیابون هست به مراتب بدتر هم بود ، ۲ ساعت از رسیدنم به دانشگاه نمیگذشت که روابط عمومی دانشگاه کلیه کلاس های دوشنبه رو تعطیل اعلام کرد و با توجه به پیش بینی های هواشناسی احتمال تعطیلی دانشگاه در روزهای بعد هم میرفت ، امتحان میان ترم عملا پریده بود و من این همه راه رو بیخود و بی جهت اومده بودم و هر چند همون روز ظهر قصد داشتم برگردم اما واقعیتش این بود که نه راه پس داشتم و نه راه پیش . همون طور که پیش بینی شده بود تمام کلاس های اون هفته تعطیل شد و برای فرار از اون جهنمی که تو دانشگاه درست شده بود رفتیم خونه پوریا داخل شهر چون وضعیت داخل شهر به مراتب بهتر از دانشگاه بود . حالا بماند که چقدر نق شنیدم از مامان و زهرا که گفتیم بهت نرو و رفتی . دو هفته ی تمام بیکار نشسته بودیم .

با خودم میگفتم حالا دیگه اتفاقی هست که افتاده و میشینم درس میخونم و واسه امتحانات آماده میشم و امتحانات هم نهایتا ۲۵م تموم میشه و میرم خونه یه ۱۰ روزی میمونم خونه و برمیگردم اینجا میرم سر کار (حالا داستانی داره سر کار رفتن که اونم در فرصت مناسب میگم براتون) ، از اون جایی که در مورد برگشتنم از همون روز اول رویکردم امید به زود اومدن بود دیگه گویا باید هر روز یه اتفاقی بیفته که این برگشت به تاخیر بیفته و من شرمنده تر . امتحان سه شنبه که به خاطر فوت آیت الله هاشمی افتاد یکشنبه آینده و ارایه درس پژوهش هم پنجم بهمن ، دیگه کلافه شدم و نمیدونم چه خاکی به سر بریزم ، اگه تاریخ ارایه می اومد جلوتر و مثلا ۲۷م یا ۲۸م برگزار میشد با خیال راحت بعدش میرفتم خونه یا هم مثلا یه هفته عقب می افتاد و ۱۲م برگزار میشد میرفتم خونه و واسه ارایه برمیگشتم ولی هیچکدوم از اینا موافقین لازم رو نداره .

حالا من موندم و ارایه ای که پنجم بهمن هست و یه هفته فاصله بین آخرین امتحان تا تاریخ ارایه ارزش رفتن و برگشتن نداره و از طرفی حرف پوریا که گفته حواست باشه هر وقت خواستی برو خونه ولی هر روزی که اوکی شد زنگ میزنم بیای سر کار . دیگه از روی همسر جان خجالت میکشم بعد دو ماه و اندی برم خونه و کمتر از ۱۰ روز بمونم . تا آخرش چی بشه …

0

Categories: لایف