کلافه و سردرگمم

یکی دو باری اینجا از وضعیت روحی این چند وقت اخیرم نوشتم ، اومدم دوباره شروع کنم منصرف شدم .

احساس می کنم حق ندارم مدام بنویسم کلافه ام ، سردرگمم ، افسرده ام یا همچین صحبتایی ، شمای خواننده تو زندگی من نیستی و احتمالا هر بار که ببینی این مدل نوشته ها رو با خودت میگی ای بابا این باز نالیدن رو شروع کرد . حق هم میدم بهت اما نمیدونم کجا بریز و به چه شکلی . بدترین جای زندگیم هستم و دور از همه ی کس و کارم .

قبلا هر وقت به مشکل می خوردم یا اینجوری کلافه بودم با بابام صحبت می کردم ، با مامانم ، با آبجیم ، داداشام ، علیرضا یا مجتبی . بالاخره وضعم این نمی شد ، بودن کسایی که از این وضعیت درم بیارن اما حالا درست تو بدترین شرایط تو بندر گرفتار شدم ، در خوشبینانه ترین حالت حداقل ۲۵ روز دیگه اینجام و تا بتونم خودمو برسونم خونه بعید میدونم چیزی ازم مونده باشه .

یادمه همین دو سال پیش به همچین گیرایی که می خوردم نگا می کردم ببینم بابام مشغول چه کاریه و میرفتم پیشش و بهش کمک می کردم و اونم دیگه خودش می دونست یه چیزی شده و سر صحبتو باز می کرد و باهاش درد دل می کردم . مامانا که دیگه تکلیفشون مشخصه اصلا یه نگاه بهت بندازن همه چی دستشون میاد و خودشون سر صحبت رو باز میکنن . یه وقتایی هم میشد زنگ میزدم آبجی و به بهونه این که دلم واسه ثنا تنگ شده میرفتم پیشش باهاش درد دل می کردم . و در کنار همه اینا علیرضا بود و همراه بودنای همیشگیش . دو ساعت که قدم می زدیم همه چی گم میشد و میرفت پی کارش اما حالا چی؟

یه سال و نیم پیش که اولین بار پامو گذاشتم تو بندر رو یادم نمیره هیچوقت ، ۲۰ شهریور یه روزه اومده بودم که ثبت نام کنم و برگردم خونه تا از اول مهر بیام سر کلاس . ساعت ۷ صبح رسیدم بندر و مستقیم دانشگاه و تا ظهر کارامو تموم کردم و ساعت ۲ نشسته بودم تو اتوبوس و تو مسیر برگشت بودم . یک ساعتی از حرکت گذشته بود و من داشتم آروم اشک می ریختم . تصور این که قراره ۲ تا ۳ سال من ۱۰۰۰ کیلومتر دور از خونه باشم و واسه رفتن خونه ۱۶ ساعت بشینم تو اتوبوس برام خیلی دردناک بود .

به خودم گفتم محکم باش و انصافا سر حرفم موندم ، تو بندر گرما چشیدم ، قطعی برق و آب دیدم ، مریض شدن و به مصیبت به درمونگاه رسیدن رو دیدم ، گرد و خاک چند روزه و آب دهنی که گل شده بود رو دیدم اما نه به روی خودم آوردم و نه گذاشتم خونواده بفهمن که وضعم بده اینجا ، آخه واقعا خب اینا چیزای غیر قابل تحملی نبود و یه جوری باهاش کنار می اومدم . دستِ بد رو میشه تحمل کرد اما من هم دستم بد اومده بود هم یارم بد بود . صبوری کردم و نذاشتم کسی بفهمه و با یار بد ساختم و به دست بد قناعت کردم تا رسیدم به اینجا . به اینجایی که دیگه نمی کشم و نمیدونم قراره چجوری ادامه بدم .

هیچوقت نسبت به زندگی آدم متوقعی نبودم و بالاخره یه جوری با سختیاش کنار اومدم اما این روزا از خودم می پرسم تا کِی؟ و به چه بهایی؟ به بهای یک عمر؟

پی نوشت : از لحظه نگارش این متن و تا همین لحظه انتشار و شاید تا همیشه نسبت به گفتن این حرف ها دو دل خواهم بود .

0

Categories: لایف

۲ دیدگاه

  • سمانه

    سلام
    این کلافگی و سردرگمی که ازش نوشتین تو زندگی همه ما اتفاق میفته
    و اینکه چطور باهاش کنار میایم خیلی سخت و مهمه.
    در مورد نوشتن یا ننوشتن هم خیلی جالبه که این مدت دلم میخواد عین قدیم ترا بی نام و نشون بنویسم. هیشکی آدم رو نشناسه. که نیان قضاوتت نکنن.
    گاهی حرفهایی هست که با هیچکس نمیشه گفت. یا شاید در اون لحظه و یا موقعیت کسی نیست که بهش بگی، اما لازمه گفته بشن و یا شنیده بشن، تو این موقعیت بهترین شنونده شاید یه غریبه ست. کسی که بدون پیش داوری و قضاوت فقط میخونه یا میشنوه و یا سکوت میکنه و یا کمی همدردی و بعد میره.

    ما آدمهایی رو که نمیشناسیم قضاوت نمیکنیم.
    اما در مورد کسانی که نصفه و نیمه میشناسیم پیش داوری هایی زیادی در موردشون داریم. چون این آدمها یا برای ما دوست داشتنی هستن و یا قراره دوست داشتنی بشن.
    گاهی غریبه ها به ما نزدیک تر هستن. این رو وبلاگ نویس های بی نام نشون خوب میفهمن :))

    0
    • حسین

      سلام سمانه عزیز
      ممنون که سر زدی بهم
      سردرگمی همونطور که گفتی تو زندگی هممون هست و منم تلاشم بر اینه که یه جوری باهاش کنار بیام
      در مورد نوشتن یا ننوشتن هم دقیقا به همون دلیلی که گفتی هنوز انتخابم نوشتن هست ، اینجا هنوز حیاط خلوت زندگیمه و بی واهمه می نویسم از رنجام اما می ترسم از روزی که پای قضاوت آشنا به اینجا باز بشه و از دست بدم اینجا رو و امیدوارم این اتفاق هرگز نیفته

      0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *