قصه من و لینوکس از کجا شروع شد؟

یکی از علایق همیشگیم تحصیل تو رشته مهندسی نرم افزار بود . جونمو حاضر بودم بدم ولی تو این رشته درس بخونم ، درسمم دبیرستان و پیش دانشگاهی بد نبود ، واسه خودم نقشه هایی داشتم ولی کنکور اون طور که من میخواستم پیش نرفت ،‌ جدای از این که کنکور من در مقطعی بود که دغدغه های اولی تری مطرح شده بود ، خود کنکور هم واقعا سخت تر از اونی بود که بشه فکرشو کرد . خلاصه این که رتبه کنکور من اصلا اونی که من دوست داشتم نشد و از اونجایی که درست یا غلط مایل بودم حتما تو دانشگاه دولتی درس بخونم تمام رشته هایی که تو طیف علاقه های من قرار میگرفتن رو زدم . در نهایت بعد از اعلام نتایج نهایی متوجه شدم که رشته کتابداری و اطلاع رسانی که این روزها علم اطلاعات و دانش شناسی خونده میشه قبول شدم .

داستان تحصیل من به عنوان دانشجوی رشته کتابداری مفصله و اونقدرها برام جذاب بود که تا اخر عمر خودم رو یک کتابدار بدونم و نه عنوان دیگه ؛ که البته شاید در وقت مناسب در موردش بنویسم . من دانشجو شده بودم و از علاقه اصلیم که نرم افزار و برنامه نویسی و کامپیوتر بود دور شده بودم اما دلم نمیخواست رهاش کنم این شد که تو دنیای اون روزام خودم رو با کارایی مثل یادگیری اچ تی ام ال ، پایتون و این مدل کارها که زیاد سخت نبودن سرگرم می کردم و از اونجایی که به دنبال رضایت درونی بودم بیشتر خب ارضا می شدم .

سال ۸۹ بود که برای اولین بار یه نسخه لینوکس رو نصب کردم ؛ البته قبلش توزیع هایی مثل اسلکس ، فدورا ، اوبونتو ، لینوکس مینت و یه تعداد توزیع کم حجم رو به صورت لایو استفاده کرده بودم اما اولین بار بود که میخواستم نصب کنم و از اون جایی که قبلا سابقه خرابکاری های کامپیوتری داشتم خیلی هم با وسواس آموزش ها رو خونده بودم تا اتفاقی نیفته و نسخه موجود LTS در دسترس هم ۸٫۰۴ بود که ظاهرش رو در عکس پایینی می بینید .

تجربه خیلی خوبی بود ،‌دروغ چرا یکی از بزرگترین حسای خوبی که بهم داد این بود که احساس متفاوت بودن می کردم . حداقل خودم ندیده بودم کسی رو کامپیوترش لینوکس نصب داشته باشه و این خیلی باحال بود . مثلا فکر کن لپ تاپت رو روشن می کردی و وقتی دوستت می دید دسکتاپت عجیب و غریبه می پرسید ویندوز چنده این ؟ حالا البته با اوبونتو ۸٫۰۴ برداشت همه این بود که ویندوز ۹۸ هست اما چند ماه بعدش که میزکار گنوم یا یونیتی رو استفاده می کردم انصافا خیلی شیک و تو دل برو شده بود سیستمم .

اهل کل کل و این حرفا که نبودم اما زیر پستای زومیت بحثای لینوکسیا و ویندوزیا رو که می خوندم . بعدشم که دیگه احساس کردم وقتشه هر چی یاد گرفتیم رو به بقیه هم یاد بدیم ، این شد که اوبونتو نیوز رو راه انداختم ، کم کم دوستای دیگه ای هم اومدن و شدیم یه جمع خوب که البته تا همین الانش هم دوستیم با هم و از هم خبر می گیریم اما گرفتاریای زیاد کم کم اوبونتو نیوز رو بی رمق کرد و این روزا اصلا اون طور که دوست داریم نیست با این حال دلمون هم نمیاد ببندیمش و همچنان سرپاست .

خلاصه این که اصل داستان این بود اما یه فرعی هم داره این داستان ؛ اوایل لینوکس برام یه سرگرمی بود ، یه جور ماجراجویی ، حتی فکر نمی کردم روش بمونم چون واقعا اون اوایل کار کردن با لینوکس سخت بود ولی خب موندم ، همیشه بهانه های اولیه مهمترین بهانه ها نیستن ، و برای من همین طور بود ، بعد حدود ۶ سال با لینوکس دیگه حتی یادم نمیاد آخرین باری که پشت یه سیستم ویندوزی نشستم کی بوده و سر چه محدودیتی اما خوب میدونم که الان ارزش های مهمتری منو به لینوکس دلبسته نگه داشته ، این که میشه کاری رو انجام داد و هدفت پول نباشه ، این که امنیت کاربر در درجه اول اهمیتت باشه ، این که کاربر حق انتخاب داشته باشه ، این که کاربر حق داشته باشه بدونه داره با چی کار میکنه ، این که کاربر اجازه داشته باشه ابزار رو خودش هم بهبود بده و یه چیز بهتر بده به جامعه . همه ی اینا فلسفه ای رو می سازه که دنیای امروز ما خیلی بهش نیاز داره .

پی نوشت : تشکر ویژه ی امروزم برای لینوس توروالدز عزیز که تولدش بهانه ای شد برای نوشتن این پست .

0

Categories: لایف

کلافه و سردرگمم

یکی دو باری اینجا از وضعیت روحی این چند وقت اخیرم نوشتم ، اومدم دوباره شروع کنم منصرف شدم .

احساس می کنم حق ندارم مدام بنویسم کلافه ام ، سردرگمم ، افسرده ام یا همچین صحبتایی ، شمای خواننده تو زندگی من نیستی و احتمالا هر بار که ببینی این مدل نوشته ها رو با خودت میگی ای بابا این باز نالیدن رو شروع کرد . حق هم میدم بهت اما نمیدونم کجا بریز و به چه شکلی . بدترین جای زندگیم هستم و دور از همه ی کس و کارم .

قبلا هر وقت به مشکل می خوردم یا اینجوری کلافه بودم با بابام صحبت می کردم ، با مامانم ، با آبجیم ، داداشام ، علیرضا یا مجتبی . بالاخره وضعم این نمی شد ، بودن کسایی که از این وضعیت درم بیارن اما حالا درست تو بدترین شرایط تو بندر گرفتار شدم ، در خوشبینانه ترین حالت حداقل ۲۵ روز دیگه اینجام و تا بتونم خودمو برسونم خونه بعید میدونم چیزی ازم مونده باشه .

یادمه همین دو سال پیش به همچین گیرایی که می خوردم نگا می کردم ببینم بابام مشغول چه کاریه و میرفتم پیشش و بهش کمک می کردم و اونم دیگه خودش می دونست یه چیزی شده و سر صحبتو باز می کرد و باهاش درد دل می کردم . مامانا که دیگه تکلیفشون مشخصه اصلا یه نگاه بهت بندازن همه چی دستشون میاد و خودشون سر صحبت رو باز میکنن . یه وقتایی هم میشد زنگ میزدم آبجی و به بهونه این که دلم واسه ثنا تنگ شده میرفتم پیشش باهاش درد دل می کردم . و در کنار همه اینا علیرضا بود و همراه بودنای همیشگیش . دو ساعت که قدم می زدیم همه چی گم میشد و میرفت پی کارش اما حالا چی؟

یه سال و نیم پیش که اولین بار پامو گذاشتم تو بندر رو یادم نمیره هیچوقت ، ۲۰ شهریور یه روزه اومده بودم که ثبت نام کنم و برگردم خونه تا از اول مهر بیام سر کلاس . ساعت ۷ صبح رسیدم بندر و مستقیم دانشگاه و تا ظهر کارامو تموم کردم و ساعت ۲ نشسته بودم تو اتوبوس و تو مسیر برگشت بودم . یک ساعتی از حرکت گذشته بود و من داشتم آروم اشک می ریختم . تصور این که قراره ۲ تا ۳ سال من ۱۰۰۰ کیلومتر دور از خونه باشم و واسه رفتن خونه ۱۶ ساعت بشینم تو اتوبوس برام خیلی دردناک بود .

به خودم گفتم محکم باش و انصافا سر حرفم موندم ، تو بندر گرما چشیدم ، قطعی برق و آب دیدم ، مریض شدن و به مصیبت به درمونگاه رسیدن رو دیدم ، گرد و خاک چند روزه و آب دهنی که گل شده بود رو دیدم اما نه به روی خودم آوردم و نه گذاشتم خونواده بفهمن که وضعم بده اینجا ، آخه واقعا خب اینا چیزای غیر قابل تحملی نبود و یه جوری باهاش کنار می اومدم . دستِ بد رو میشه تحمل کرد اما من هم دستم بد اومده بود هم یارم بد بود . صبوری کردم و نذاشتم کسی بفهمه و با یار بد ساختم و به دست بد قناعت کردم تا رسیدم به اینجا . به اینجایی که دیگه نمی کشم و نمیدونم قراره چجوری ادامه بدم .

هیچوقت نسبت به زندگی آدم متوقعی نبودم و بالاخره یه جوری با سختیاش کنار اومدم اما این روزا از خودم می پرسم تا کِی؟ و به چه بهایی؟ به بهای یک عمر؟

پی نوشت : از لحظه نگارش این متن و تا همین لحظه انتشار و شاید تا همیشه نسبت به گفتن این حرف ها دو دل خواهم بود .

0

Categories: لایف

مرگ

مرگ چیه اصن؟

بابا خسته شدم بس که اینور و اونور خوندم که مرگ اینجوریه و اونجوریه و ترس نداره و کمال و …

نمیدونم اصلا ، من با همه ی شما خیلی فرق دارم . من از مرگ میترسم و از گفتنش هم خجالت نمیکشم . من نمیتونم باور کنم که قراره یه روز از همین روزا دوستام به همدیگه خبر بدن که آره ؛ حسینم تموم شد . حالم به هم میخوره از این که بگن چه پسر خوبی بود و فلان بود و بیسار و کاش پیشمون بود . من ترجیح میدم همه بگن بده ، مزخرفه ، حال به هم زنه ولی باشم .

من مث سگ میترسم از مرگ ، میترسم از این که فراموش بشم ، یعنی تو کَتم نمیره که به همین سادگی تموم بشم و هیشکی هم خیالش نباشه ، حالا یه روز و دو روز و یه هفته و یه ماه اول رو فاکتور بگیریم دیگه بعدش واقعا هیشکی یادت هم نمیکنه . دروغ چرا همین شوهر خاله خدابیامرز ما که افتاد و مرد مگه چی شد ؟ یادم نمیره شب اول که خبرش رو دادن و رفتیم خونه خاله یه بغض کوفتی افتاده بود تو گلوم و نفسم در نمی اومد و ریزه ریزه اشک می ریختم ، حتی شبش هم سر خواب کلی گریه کردم اما خب که چی ، یه مدت که گذشت همه یادشون رفته بود دیگه . تنها چیزی هم که یاد خودم حداقل مونده اینه که دم عید بود و دیگه مگه چی بشه که یادش بیفتم .

حالا فک کن مثلا فردا من بمیرم ، خب که چی ؟ نهایتش یه چند روزی هم ملت به فکرم هستن و بعدش دیگه هیچی به هیچی . خب آدم جرش میگیره به همین سادگی فراموش شه ، که هزار تا کار نکرده داشته باشه ، که یه دل سیر با زنش عاشقی نکرده باشه ، که حسرت به دل بمونه . حالا حتما با خودت میگی خب تو که قرار نیست همین فردا بمیری ایشالا زنده میمونی و هزار تا کار نکرده ت رو میکنی بعد میمیری ، دِ آخه آدم عاقل خب بدیش اینجاست که کارایی که دوست داری انجام بدی یه عدد ثابته ، حالا هر چی ، مثلا چمیدونم ۲ یا ۳ یا هر عدد دیگه ؛ و روزای عمرت میشه توان بالای اون عدده ، هز چی بیشتر هم عمر کنی آرزوهات بیشتر و بیشتر میشن و حسرتات که دیگه واویلا .

حالا تکلیفت با این عمر چیه ؟ نمیدونی زودتر مردنه رو بخوای یا دیرترش رو . حالا البته من خودم دوست دارم بیشتر زنده بمونم ، نه فقط همین هفتاد هشتاد سال ها ! دوست دارم خیلی عمر کنم ، مثلا ۲۰۰ سال یا حتی بیشتر ، دلم میخواد ببینم علم تا کجاها میره ، دلم میخواد ببینم وضعیت پژشکی ۱۰۰ سال دیگه رو ، مسکونی شدن سیارات دیگه رو ، هوش مصنوعی رو ببینم تهش چی میشه یا مثلا ببینم نسل بشر تا کجا به این فضاحت ادامه میده و کی منقرض میشه .

خلاصه این که می ترسم ، می ترسم از روزی که نیستم و به قول مرحوم محمد علی فروغی  ذکاء الملک تمام حسرتم از مردن واسه اینه که دلم میخواست بمونم و ببینم سرنوشت بشر به کجا میرسه .

0

Categories: ادبی نوشته ها

دو راهی

قرار گرفتن سر دوراهی سخته و سخت تر میشه وقتی از اول و آخر هیچکدوم مطمئن نیستی . رسیدم به بزرگترین دوراهی زندگیم و دیگه نمیتونم فکر کنم . چندین ماهه که دارم فکر می کنم و بیشتر فرسوده میشم و بدون هیچ نتیجه ای ادامه میدم .

اون اوایل که هنوز این دوراهی قطعی نشده بود و فقط یه هراس و واهمه بود (هر چند بزرگ) به راحتی می تونستم روی کارام تمرکز کنم اما روند برنامه هام که از حوالی مهر امسال میل میکنه به سقوط نگرانم کرده . شدم مثل دندون درد زده ای که یه شب و دو شب و یه هفته اول رو با مسکن سر میکنه و یه جوری باهاش کنار میاد اما بعد یه هفته دیگه مسکن فایده ای نداره . منم و یه دندون کرم زده از هم پاشیده که هیچ کاریش نمیتونم بکنم . و فرض هم بر این هست که تو عهد بوق زندگی می کنیم و امکان کاشت دندون وجود نداره . یا با دردش زندگی کنم و یا هم بکنم و بی دندون بشم . هیچکدومش مطلوب نیست .

حدودا ۱۵ روز دیگه امتحانات ترم ۳ هست ، یه سری تکالیف عقب افتاده دارم ، پایان نامه م از یه ماه پیش به اینور دیگه هیچ حرکتی نداشته و دیدن استاد راهنمام تو راهروهای گرم دانشگاه هرمزگان عرق سرد میشونه رو بدنم ، برنامه های شخصی زندگیم یکی یکی رفتن تو اغما و بی انگیزگی رو تمام زندگیم سایه انداخته . و تازه همه ی اینا با این شرح هست که خودم رو آدم قوی می دونم و اطمینان دارم هر کس دیگه ای بود شرایطش بعد این مدت بدتر از من بود .

تا عاقبت کار چه باشد …

پی نوشت (۲۴ آذر ۹۵) : وسط این نوشته حرف از دندون درد به میون اومد و شب رو با دندون درد به صبح رسوندم / اینم از احوالات ما!

 

0

Categories: لایف

بازاریابی شبکه ای و مسیر غلطی که در ایران می پیماید

داستان از اون جایی شروع شد که یه روز از شماره ی ناشناسی تماس داشتم و از اون جایی که آقای عزیز اونور خط به معرفی دوستی دیگه تماس گرفته بود نمیشه گفت ایشون ناشناس بود یا قصد و غرضی داشت ، چند سوال درسی بود و پاره ای احوال پرسی که قاعدتا باید همونجا تموم میشد . مدتی بعد این دوستمون مجدد تماس گرفت و خواست شماره یه بنگاه املاک در بندرعباس رو براش بفرستم و خب من هم فرستادم . تا اینجای قضیه هم مشکل خاصی نبود . شماره رو این طور که ایشون ادعا می کرد واسه شرکتی که توش کار می کرد می خواست و از قرار معلوم شرکت ایشون در صدد بود در بندرعباس شعبه ای تاسیس کنند و تا اینجای کار هم مشکلی وجود نداشت .

مشکل از اون جایی آغاز شد که ایشون پرسید شما مشغول به کار هستی یا بیکار که البته گفتم بیکارم در حال حاضر به خاطر مشغله های درس و از یکی دو ماه آینده قراره در شرکتی مشغول کار بشم و ایشون هم گفت شرکت ما میخواد نیرو بگیره و تمایل داری اسمت رو بدم واسه گزینش؟ خب طبعا سوالی که هر کسی در این موقعیت میپرسه اینه که شرکت شما زمینه فعالیتش چی هست و ایشون هم گفت یه شرکت نیمه دولتی هستیم با فعالیت های عمرانی و اقتصادی و خب من هم پرسیدم دو نکته وجود داره ، اول این که من تحصیلات مهندسی ندارم که تو شرکت عمرانی بتونم کار کنم و درثانی من هنوز خدمت نرفتم . این دوست بزرگوار هم فرمودند که اتفاقا نیروی مدیریتی لازم داره شرکتمون و از طرفی بحث سربازی هم واسه مشاغل عملیاتیمون مطرح نیست !

خلاصه قرار شد با مسئول گزینش صحبت کنه در این مورد و داستان جالبتر شد وقتی فرداش تماس گرفت و گفت اطلاعاتت رو بده برات فرم استخدام رو پر کنم و باید قبول کنم که درصدی از بلاهت و حماقت در من باعث شد اطلاعاتی که البته مصرفی برای کسی نداره ولی به هر حال اطلاعات شناسایی من محسوب میشه رو در اختیار ایشون قرار بدم . وقتی هم که به ایشون گفتم من در نهایت باید شرایط کاری شرکت شما رو با شرایط کاری که طبعا باید دو ماه دیگه مشغول بشم رو مقایسه کنم و هر کدوم بهتر باشه رو انتخاب خواهم کرد و ایشون از مزایای شرکتش می گفت و … . خلاصه ایشون گفت یه تیری در تاریکی هست و امیدواره که من شانس بیارم و انتخاب بشم واسه فعالیت . خنده دار اینه که فرداش دوباره تماس گرفت و شماره مدیر کارگزینی شرکتشون رو که فردی به نام رسولی بود رو داد تا تماس بگیرم و صحبت کنم .

واقعا دیگه همه چی مسخره شده بود و وقتی تماس گرفتم با سوالات عجیب و غریبی مواجه شدم .

  • شغل پدرتون چی هست؟
  • آیا خانواده می تونند تا حدود یک سال الی یک سال و نیم به لحاظ مالی شما رو ساپورت کنند چون شرکت ما سال اول حقوق پایینی میتونه پرداخت کنه اما بعد از یک سال حقوق عالی میده .
  • در چه حدی به خانواده وابسته هستید و آیا میتونید محل کارتون رو خودتون انتخاب کنید و دور از خانواده باشید ؟
  • می تونید موقتا درستون رو بگذارید کنار و مشغول به کار بشید و حدودا دو ترم مرخصی بگیرید؟

در حین این سوالات یکی دو دفعه پرسیدم که من هنوز ماهیت کار شرکت شما رو متوجه نشدم و ایشون از جواب دادن طفره میرفت که حالا در ادامه آشنا میشید و اول باید ببینیم شما مناسب هستید یا نه و در حالی که ابتدای سوالات داشتم به جناب رسولی توضیح میدادم که من موقعیت شغلی دیگه ای هم دارم که در نهایت بین این دو انتخاب خواهم کرد اما از یه جایی به بعد دیگه متوجه شدم جریان از چه قراره و گفتم میتونم یه سوال بپرسم؟ و پرسیدم که حیطه فعالیت شرکت شما بازاریابی شبکه ای هست ؟ و بعد از این بود که ایشون به تته پته افتاد و ادامه داد : بله چطور مگه ؟ و وقتی گفتم علاقه ای به فعالیت در این زمینه ندارم گفت ببینید شرکت ما یه شرکت جهانی هست که …

دیگه فکر کنم بتونید حدس بزنید ادامه حرفاش رو .

این قضیه واقعا موضوع مهمی نبود که من وقت بذارم و در موردش بنویسم اما دو دلیل باعث شد که این کار رو انجام بدم :
اول این که سعی کنید هیچ فرم استخدامی رو از راه دور و توسط شخص ثالث و بدون اطلاع از ماهیت شغل پر نکنید .
و دوم هم این که من با نفس بازاریابی شبکه ای به عنوان یه نوع بازاریابی که در سطح دنیا هم پذیرفته شده هست مشکلی ندارم فقط شغل بازاریابی (حالا به هر شکلی) با روحیات من متناسب نیست و به همین دلیل هم نمیتونم سمت این کار برم .

اتفاقی که در سطح ایران داره میفته اینه که عده ای با معرفی بازاریابی شبکه ای به عنوان راهی برای سریع پولدار شدن بخشی از مردم رو وارد این مسیر کردن و از اون جایی که یک شبه پولدار شدن مال تو فیلماست ، بی اعتمادی عمیقی نسبت به این حوزه ایجاد شده و حالا گویا تشخیص دادند که با پنهان کاری میشه افتضاح بی اعتمادی رو جبران کرد غافل از این که فقط دارن این حیطه رو روز به روز مفتضح تر میکنن .

2+

Categories: متفرقه

همنظر بودن یا هماهنگ بودن؟

پیش نوشت : اختلاف نظری که در حدی پیشرفت کرده بود که به یک بحران تبدیل شده بود و جمع بستن این تفاوت نظر هم امکان پذیر نبود بهانه نوشتن این مطلب شد . در نهایت البته من به این نتیجه رسیدم که بسته به اهمیت اون ارتباط گاهی لازمه یکی از دو نفر نظراتش رو حفظ کنه و سعی کنه در عمل با طرف مقابلش هماهنگ باشه .

شروع یک دوستی میتونه دلایل زیادی داشته باشه ، اتفاقاتی مثل همسایه بودن ، هم مدرسه ای بودن ، هم باشگاهی بودن ، همکلاسی بودن و … . خلاصه هزار و یک جور دلیل واسه این وجود داره که شما با یه نفر دیگه پایین ترین سطح دوستی (آشنایی ) رو برقرار کنید . اما برای این که این دوستی به مراحل عمیق تر ارتقا پیدا کنه نیاز به دلایل مهمتری هست . عواطف و احساسات مشترک ، علایق مشترک ، عقاید مشترک و مسائلی از این دست به نظرم میتونن باعث عمیق تر شدن یه رابطه بشن و از اون رابطه چیزی بسازن که ادامه ش برای فرد تبدیل به یک نیاز بشه . اما دو نفر قطعا نمیتونن در تمامی زمینه ها هم عقیده و هم نظر باشن و به میزانی که این تشابه شدیدتر باشه پیوند هم عمیق تر خواهد بود و اگه هم اختلاف نظری در زمینه هایی وجود داشته باشه معمولا نادیده گرفته میشه و یا اگه در حدی اون موضوع برای دوطرف مهم و غیر قابل چشم پوشی باشه احتمالا بر روند دوستی و صمیمیت دو طرف تاثیر میذاره و شاید حتی باعث اتمام یک دوستی و رابطه بشه .

تا اینجا مشکلی نیست چون دوستی ها اگرچه تعهد درونی برای فرد ایجاد می کنند اما واجد تعهد اجتماعی (شاید تعهد اجتماعی واژه درستی برای بیان اونچه که در ذهن دارم نباشه ، منظورم الزاماتی هست که از طرف بافت فرهنگی به فرد دیکته میشه و از جایی به جای دیگه متفاوت هست ) نیستند و خب همه چیز در گرو تصمیم فرد یا افراد هست اما مشکل فراتر در مورد کسانی اتفاق میفته که وارد یک زندگی مشترک شدند . مسلما در ازدواج و زندگی مشترک هم دو طرف به طور تمام و کمال هم عقیده و هم نظر نیستند . بخشی از این اختلاف نظر ها قبل از ازدواج درک و فهمیده میشن و از اونجایی که مخل رابطه تشخیص داده نمیشن ازدواج انجام میشه و مشکل از اون جایی آغاز میشه که بخش بزرگتر اختلاف نظرها بعد از ازدواج شروع به آشکار شدن میکنن . اختلاف نظرهایی که حتی یک دوستی عمیق رو هم میتونن به چالش بکشن اما الزامات فرهنگی (به خصوص در جامعه ای مثل ایران و البته در شهرهای سنتی تر به صورت حادتر) باعث میشن تلاش طرفین بر حل و فصل موضوع که گاها واقعا حل کردن هست و گاهی هم پاک کردن صورت مساله متمرکز بشه .

اما سوال اینه واقعا چاره چیه ؟

من فکر میکنم هر اختلاف نظر و مسئله ای در اولین قدم باید بدون اغماض و با حوصله به بحث گذاشته بشه . دو طرف باید با همدلی موضوع رو باز کنند و جنبه های مختلف نظرشون رو بی پرده مطرح کنند . هیچ چیز به اندازه صحبت کردن و البته تبادل نظر سازنده (به شکلی که هدف من از ورود به بحث پیروز شدن و غالب بودن و قبولاندن نظر خودم به طرف مقابل نباشه) نمیتونه به رفع یک اختلاف نظر کمک کنه . خیلی اوقات وقتی دلیل فرد رو در مورد داشتن یک نظر خاص میشنوی متوجه میشی که به لحاظ منطق مورد استفاده جفتتون مثل هم فکر می کنید اما تا بیاد به مصداق برسه یه مقدار اختلاف نظر پیش اومده . این مدل صحبت ها خیلی وقت ها به حل موضوع تا حدود زیادی کمک میکنه .

اما حالا اومدیم و وقت هم گذاشتیم و صحبت هم کردیم و دیدیم نه اختلاف نظر خیلی عمیق هست و کلا منطق ما در نگاه کردن به این موضوع با هم تفاوت داره ؟ حالا تکلیف چیه ؟
بالاترین درجه عمق یک رابطه همبستگی و هماهنگی هست . بیشتر اوقات واقعا این که من و تو چجوری در مورد یک موضوع فکر میکنیم اونقدرا هم اهمیت نداره . شاید بهتر باشه به به جای همنظر شدن به دنبال هم‌آهنگ شدن و هارمونی باشیم . چه اشکال داره متفاوت فکر کنیم اما برای حفظ یک رابطه* رفتارمون به نحوی باشه که طرف مقابل در نظر گرفته بشه ؟ همبستگی یعنی من و تو متفاوتیم و به تفاوت همدیگه احترام میذاریم ، استقلال نظر داریم و در عین حال میتونیم نظریات همدیگه رو بفهمیم هرچند با اونها موافق نباشیم و جمع تفاوت های ما ترکیبی زیبا رو خلق میکنه . هم نظر بودن و هم عقیده بودن موضوع مهمی هست اما مهمتر از اون اینه که ترکیب صدای من و تو آهنگی خوش ایجاد کنه .

*مقصودم از حفظ رابطه ، حفظ رابطه به هر بهایی نیست . این موضوع در جای خودش قابل بحث هست .

0

Categories: اندیشه