امسال حواس‌تان را جمع کنید!

مثل هر روز با تماس خانومم از خواب بیدار شدم و تا بیام لباس بپوشم و وسائلمو جمع کنم ساعت شده بود ربع به ۷ ، به یه عالمه عجله و هول هولکی دو لقمه صبحونه زدم و سوار اتوبوس شدیم و رسیدیم دانشگاه ، نزدیکای رودکی (دانشکده ادبیات دانشگاه هرمزگان) بودیم که یونس ازم پرسید : تو نمیخواستی کمربند ببندی؟ و من با ناباوری و ترس نگاهم رفت به سمت شلوارم ! آره کمربند نبسته بودم و هیچ کاریشم نمیشد کرد . شب قبلش با بچه ها رفته بودیم نمایشگاه آجیل و تنقلات و من چون اون یکی شلوارمو پوشیده بودم کمربند رو بسته بودم اون یکی و دیگه صبح از فرط عجله اصلا دقت نکرده بودم که این یکی شلوار کمربند نداره و پوشیده بودمش . اولش خواشتم کمربند یونس رو ببندم چون تیشرت داشت و کمربندش معلوم نبود اما چون واسه من نمیشد استفاده کرد مجبور شدم پیرهنم رو بندازم روی شلوارم . روز متفاوتی بود که به هر حال تموم شد . الن که داشتم به صبح فکر می کردم یاد اون تبلیغ تلوزیونی یکی از بانکا افتادم که میگفت امسال حواس‌تان را جمع کنید 🙂

0

Categories: لایف

چالش فلسفی! به نیازمندان خیابانی کمک کنیم یا نه؟

هممون تا به حال بارها و بارها با نیازمندان خیابونی روبرو شدیم . این افراد به دو دسته تقسیم میشن ، اونایی که هنر یا خدمتی برای عرضه دارن ، مثل اونی که گل میفروشه یا مثلا اونی که موسیقی خاصی رو داره مینوازه یا حتی اونی که آواز میخونه ، روی بحثم کلا در مورد این گروه نیست . بیشتر صحبتم در مورد اونایی هست که فقط تقاضای کمک میکنن و بس .

راستش خودم همیشه در مورد کمک کردن یا نکردن به این افراد دچار سردرگمی هستم ، از طرفی فکر میکنم کمک کردن به این افراد و به تبعش شکل گیری این احساس که میشه به این کار واسه همیشه تکیه کرد باعث رشد این سبک رفتارها در جامعه بشه به ویژه اگه اون فردی که داره تقاضای کمک میکنه یه کودک یا نوجوون باشه ؛ اما از طرفی نمیشه این موضوع رو هم نادیده گرفت که شاید اون فرد از سر ناچاری دست به این کار زده و کمک من و امثال من شاید گره بزرگی رو از زندگیش باز کنه کما این که بی توجهی صرف به این افراد هم خلاف انسانیت هست .

دوست دارم بدونم نظر شما در این مورد چیه .

0

Categories: اندیشه

دانشجوی ارشد ؛ خوب یا بد؟

شاید اینطور به نظر برسه که قبول شدن تو مقطع ارشد و کلا دوره فوق لیسانس باید دوره لذت بخشی باشه اما واسه من اصلا اینطور نیست ، تصورم قبلیم این بود که قراره در هفته دو یا سه روز سر کلاس باشم و دو روز هم نهایتا صرف مطالعه و تکالیف بشه و خب حداقل دو سه روز هم مال خودم بودم و میتونستم هرکاری دوست دارم انجام بدم . اینقدر رویایی به این قضیه فکر کرده بودم که حتی تو پیش برنامه ریزیم پنجشنبه و جمعه رو کنار گذاشته بودم واسه مطالعات گیکی 🙂 . حتی یه تعداد محدودی از کتابا و جزوه های برنامه نویسی و این مدل موارد رو هم با خودم آورده بودم بندر که به صورت جدی پیگیر برنامه هام باشم .

اما حالا که دارم این متن رو مینویسم دو ماه و نیم از شروع دوره گذشته و من احساس میکنم تو یه باتلاقی افتادم که در اومدن ازش کار ساده ای نیست . محیط خوابگاهی که برای اولین بار تجربه ش میکنم و نظم و انضباط و قاعده مند بودن زندگی شخصی خودم که اینجا همشو بر باد رفته می بینم . خیلی برام سخته که محیط خوابگاه و اتاقم به هیچ وجه شبیه اتاق خودم نیست و من هم فقط مالک نصف اتاق هستم و نمیتونم در مورد خیلی از موارد گله ای بکنم و انتقادی داشته باشم . گذشته از اون تکالیف دانشگاه به قدری وقتمو گرفته که همون ویکی پدیا رو که روزانه سر میزنم دیگه واقعا هنر کردم ، انبوهی از سایتایی که مراجعه می کردم رو دیگه حتی نمیتونم دنبال کنم . زومیت رو که روزی دو سه دفعه رفرش میکردم و مقاله های جدیدش رو میخوندم حالا دو سه روزی یه بار می بینم . گوگل پلاسم رو یادم نمیاد چند وقته نرفتم و هیچ نوتی نذاشتم . همین سایت رو بعد از بستن سایت قبلی میخواستم متفاوت تر بهش برسم اما بعد از شروع دوره این اولین مطلبی هست که دارم مینویسم . کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت رو که با علاقه خیلی زیادی داشتم مطالعه می کردم حالا نمیتونم ادامه بدم . تعداد پیامای خونده نشده ی تلگرامم شده بالای هشت هزار …

همه ی اینا رو اصلا به جهنم ، میشه یه جوری باهاش کنار اومد و خم به ابرو نیاورد . به هیچ وجه نمیتونستم تصور کنم قراره یه روز با اندوه بنویسم که ۱۹ روز میگذره از آخرین باری که زل زدم به چشمای زهرای صبورم و هنوز ۱۲ روز دیگه باقی هست تا دوباره دیدنش . در تمام این ۱۹ روز افکار من جا مونده تو شب قبل از اومدنم که داشتیم با هم فیلم می دیدیم و وقتی فیلم تموم شد و سرمونو برگردوندیم به سمت هم صورت جفتمون خیس بود از غم فردایی که باید خداحافظی می کردیم و تمام این روزا به این فکر می کنم که آیا اصلا قبول این رنج لزومی داشت ؟

0

Categories: لایف